خرید بک لینک

سلام همه چیزم خوبی؟خوشی؟

امیرعلی امروز یه اتفاق افتاد که منو خیلی ترسوند، استاد گفت شاید بشه یکاری کرد که زودتر بتونم برم در واقع با خودش برم یعنی طرفای یک سال دیگه!

استاد فکر کرد خوشحال میشم از این خبر، اما نمیدونست من نیاز که خودمو آماده کنم واسه اینکه دیگه چشمای قشنگتو نبینم:(

امیرعلی من میترسم، میترسم از روزی که باید باهات خداحافظی کنم، میترسم از ندیدنت، میترسم از اینکه محروم شم از بوی خوش تنت اما مجبورم!

مجبورم برم...برم که نبینم یه روز دست معشوقت بگیری...من انقدر قوی نیستم که تحمل کنم.

آره من دارم فرار میکنم، من یه آدم ترسوعم!

روزی که بخوای برم آدرس این وبلاگو میدم بهت، میدونم انقدر کنجکاوی که همشو همون روز اول میخونی=))

من تا آخر دنیا تعهد تو رو، تو قلبم نگه می دارم، من تا آخر دنیا همونیم که صداش میزنی"دختر من"

دلم نمیخواد به همین زودیا برم، بابا من هنوز سیر نشدم از دیدن چشات!

الان که دارم برات مینویسم تمام صورتم خیس از اشکه، آرایشم اومده پایین زشت شدم:)

راستی گفتم زشت!...قول بده به جز من به هیچ کس نگی زشتِ قشنگ:'(

میدونی که چقدر حسودم...عاشقتم، میتونم بارها بمیرم برات قول بده هیچوقت منو یادت نره، قول بده یادت نره

اگه اینا رو خوندی ناراحت نشیا،حتی یه درصدم ناراحت نشو، من خوشبخت ترین زن این جهانم که تو رو کنار خودم داشتم، که حمایتتو داشتم، که لبخند مهربونتو داشتم، من تا ابد میتونم با خاطراتت زندگی کنم امیرعلی.


من عشق ترا به جان خریدم/ تو مهر مرا به یاوه مفروش/ هرگز نرود غمت ز یادم/ تو نیز مرا مکن فراموش

#سنایی

برچسب: نویسنده: پارسا باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 21:39

صفحه بندی